تبليغاتX
خدمات وبلاگ نويسان جوان هیچکس تنهائی ام را حس نکرد

" خوب نمی دانپوریم+دختر+بچه+با+لباس+فرشتهم که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است .
حتی مامان هم دیگر کار نمی کند .من هم پشیمان شدم . شاید اگر مامان هم مثل خانم همسایه بشود بهتر باشد او همیشه مرتب است . ناخن هایش لاک دارند و همیشه لباس های قشنگ می پوشد . ولی مامان همیشه معمولی است . مامان خانم همسایه را دوست ندارد . بابا هم پیش مامان می گوید خانم خوبی نیست . ولی یک بار که از مدرسه بر می گشتم بابا از خانه آن خانم بیرون آمد . گفت ازش سوال کاری داشته . بابای من ساختمان می سازد . مهندس است . ازش پرسیدم یعنی فاحشه ها هم کارشان شبیه مهندس های ساختمان است ؟ خانم همسایه هنوز دم در بود . فقط کله اش را می دیدم . بابا یکی زد در گوشم ولی جوابم را نداد . من که نفهمیدم چرا کتکم زد . بعد من را فرستاد تو و در را بست .

... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . مه شان مرد هستند.

برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.

تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"

+ نوشته شده در 88/08/11ساعت 15 توسط شقایق

یک شبی مجنون نمازش را شکست


 بی وضو در کوچه لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود


فارغ از جام الستش کرده بود

سجده ای زد بر لب درگاه او


 پر زلیلا شد دل پر آه او

 گفت یا رب از چه خوارم کرده ای


 بر صلیب عشق دارم کرده ای

 جام لیلا را به دستم داده ای


 وندر این بازی شکستم داده ای

 نیشتر عشقش به جانم می زنی


 دردم از لیلاست آنم می زنی

 خسته ام زین عشق، دل خونم مکن


من که مجنونم تو مجنونم مکن

 مرد این بازیچه دیگر نیستم


این تو و لیلای تو ... من نیستم

 گفت: ای دیوانه لیلایت منم


 در رگ پیدا و پنهانت منم

 سال ها با جور لیلا ساختی


 من کنارت بودم و نشناختی

 عشق لیلا در دلت انداختم


صد قمار عشق یک جا باختم

کردمت آوارهء صحرا نشد


 گفتم عاقل می شوی اما نشد

 سوختم در حسرت یک یا ربت

غیر لیلا برنیامد از لبت

روز و شب او را صدا کردی ولی


 دیدم امشب با منی گفتم بلی

 مطمئن بودم به من سرمیزنی


در حریم خانه ام در میزنی

 حال این لیلا که خوارت کرده بود


 درس عشقش بیقرارت کرده بود

 مرد راهش باش تا شاهت کنم


 صد چو لیلا کشته در راهت کنم

+ نوشته شده در 88/08/09ساعت 18 توسط شقایق |

گوشیمو گم کردم

+ نوشته شده در 88/08/06ساعت 0 توسط شقایق

چكار كنم چكار كنم تا تو دلمو نشكني

چجور بگم تو مال مني

تو كه هر شب پا ميزاري تو خواب من

خبر نداري از حال خراب من

همه مي دونن خراب عالمم

توئي فقط تو خيال من

چكار كنم تا باورت بشه

كه من فقط دلم به تو خوشه

به كي بگم صداتو دوست دارم

گريه هاتو خنده هاتو دوست دارم

چكار كنم دلم تنگه برات

چكار كنم شدم عاشق نگات

چكار كنم تو عمر مني

ميميرم اگه ازم دل بكني

چكار كنم اين همه دوست دارم

چكار كنم من بي تو كم ميارم

چكار كنم كه من بي تو كم ميارم

چكار  كنم من فقط با تو خوشم

دلم ميخواد كه فقط با تو باشم

نميزارم تورو ازم جدا كنن

گريهء مارو از هم سوا كنن

همه ميدونن من تو قصمتت

همه ميدونن من عاشق اون اسمتم

چكار كنم كه بي تو طاقت ندارم

به زندگي بي تو عادت ندارم

به كي بگم صداتو دوست دارم

گريه هاتو خنده هاتو دوست دارم

چكار كنم دلم تنگه برات

چكار كنم شدم عاشق نگات

چكار كنم تو عمر مني

ميميرم اگه ازم دل بكني

................................

+ نوشته شده در 88/08/03ساعت 20 توسط شقایق

قرار نبود من و تو همیشه در کنار هم باشیم

قرار نبود من و تو در تمام ثانیه ها در کنار هم باشیم

قرار نبود من و تو در تمام این دقیقه ها در کنار هم باشیم

قرار نبود من وتو در تمام ساعت ها در تمام روزها ماه ها سالها قرنها در کنار هم باشیم

قرار نبود من وتو در کنار هم باشیم

حتی تا ته دنیا...

دنیا برای من تمام شد

من برای دنیا تمام شد

دنیا برای تمام قرارهای من پایان یافت

تمام قرار های من برای دنیا پایان یافت

قرار     پایان      سگ       دنیا         آرزو         سیگار

تمام کلماتی که روحم را پریشان می کردند

نقطه سر خط

کلماتی که با پایان یافتن شروع می شوند

همان سطری که اولش آخرش بود پایانش اولش

چرا؟

اگر؟

سکوت می کنم در مقابل این همه کلمه ....

فیلسوف هم دیگر  نمی گوید چرا؟

چرا؟

تمام کلمات به چرا ختم می شود؟

چرا؟

چرا می پرسید؟

چرا؟

گل از رنگی خوشش می یاد؟

چرا؟

پروانه چرا قشنگه؟

چرا؟

رودخانه چرا آبی؟

هندسه چرا سخته؟

اگر پروانه قشنگه چرا آهو ها زشتند؟

چرا؟

قرار نبود بپرسی چرا.

قرار نبود ما یاد هم باشم.

قرار نبود من و تو همیشه در کنار هم باشیم.

چرا؟

 

+ نوشته شده در 88/08/02ساعت 18 توسط شقایق |

جمعه ی ساکت

جمعه ی متروک

جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز

جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار

جمعه ی خمیازه های موذی کش دار

جمعه ی بی انتظار

جمعه ی تسلیم

 

خانه ی خالی

خانه ی دلگیر

خانه ی دربسته بر هجوم جوانی

خانه ی تاریک و تصور خورشید

خانه ی تنهایی و تفأل و تردید

خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر

 

آه چه آرام و پرغرور گذر داشت

زندگی من چو جویبار غریبی

در دل این جمعه های ساده و متروک

در دل این خانه های خالی دل گیر

آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ..!

                                 "فروغ فرخزاد"

 

+ نوشته شده در 88/08/01ساعت 18 توسط شقایق |

 


ادامه مطلب

+ نوشته شده در 88/07/25ساعت 23 توسط شقایق

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم

یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم

یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم

یادمان باشد اگر در پس هر شب روزی است
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم

یادمان باشد اگر شمع و پروانه ای به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم



یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم



+ نوشته شده در 88/07/24ساعت 23 توسط شقایق |

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...

+ نوشته شده در 88/07/16ساعت 13 توسط شقایق

0rjq1lybx79qvuy6otnv.jpg

 

اگر به خانه ی من آمدی


برایم مداد بیاور مداد سـیــاه


می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم


تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.



یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !


یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها


نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!


یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم


شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!


یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد


و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !



نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم


می خواهم ... بدوزمش به سق


… اینگونه فریادم بی صداتر است!



قیچی یادت نرود


می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !



پودر رختشویی هم لازم دارم


برای شستشـوی مغزی


مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند


تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت


می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !




صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر


می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب


، برچسب فاحشـــه می زنندم


بغضم را در گلو خفه کنم!



یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم


برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد


، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !


تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند


برایم بخر ... تا در غذا بریزم


ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !


و سر آخر اگر پولی برایت ماند


برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند


بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:


من یـک انسانم

من هنوز یک انسـانم

من هر روز یک انسانم

+ نوشته شده در 88/07/13ساعت 14 توسط شقایق |

 

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

با توام ای سهراب ای

                             ای به پاکی چون اب

یادته گفتی بهم :

تا شقایق هست زندگی باید کرد

                              نیستی سهراب ببینی که

 شقایق هم مرد

                                                      دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد

یادته گفتی:

اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا

                                                      که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی من

اومدم اهسته نرم تر از یک پر قو

                                                      خسته از دوری راه خسته و چشم براه

یادته گفتی :

گاهگاهی قفسی می سازم

                                                     می فروشم به شما

تا با اواز شقایق که در ان زندانیست

                                                   دل تنهاییتان تازه شود

دیگه اون شقایق که اسیر قفس سهراب

                                                     ساحل یک نفس

نیست که تازکی بده این دل تنهایی من

                                                   پس کجاست اون قفس شقایقت

منو با خودت ببر به قایقت

                                                   من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب

تو خودت گفتی بهم

                   بهترین چیز رسیدن به نگاهیست

             که از حادثه ی عشق تر است

 

                                                                                  http://www.nightboy2.blogfa.com/

+ نوشته شده در 88/07/12ساعت 16 توسط شقایق |

 

 قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟

  از کجا وز که خبر آوردی ؟

  خوش خبر باشی ، اما ،‌اما

  گرد بام و در من

   بی ثمر می گردی

  انتظار خبری نیست مرا

   نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری

   برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس

   برو آنجا که تو را منتظرند

   قاصدک

   در دل من همه کورند و کرند

   دست بردار ازین در وطن خویش غریب

   قاصد تجربه های همه تلخ

   با دلم می گوید

   که دروغی تو ، دروغ

   که فریبی تو. ، فریب

   قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای

   راستی آیا رفتی با باد ؟

   با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی

   راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟

   مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟

   در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟

   قاصدک

  ابرهای همه عالم شب و روز

  در دلم می گریند

+ نوشته شده در 88/07/08ساعت 1 توسط شقایق

رستني‌‌ها كم نيست

من و تو كم بوديم

خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم

گفتني‌ها كم نيست

من و تو كم گفتيم

مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم

ديدني‌ها كم نيست

من و تو كم ديديم

بي سبب از پاييز،جاي ميلاد اقاقي‌ها را پرسيديم

چيدني‌ها كم نيست

من و تو كم چيديم

وقت گل دادن عشق، روي دار قالي،

 بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم

خواندني‌ها كم نيست

من و تو كم خوانديم

من و تو ساده‌ترين شكل سرودن را در معبر باد،

 با دهاني بسته وامانديم

من و تو   خم نه و درهم نه و          

  كم هم نه و                

       مي‌بايد با هم باشيم

من و تو حق داريم

در شب اين جنبش ،نبض آدم باشيم

من و تو حق داريم

كه به اندازه‌ي ما هم شده باهم باشيم

گفتني‌ها كم نيست...

 

 

+ نوشته شده در 88/07/06ساعت 0 توسط شقایق |

+ نوشته شده در 88/07/03ساعت 0 توسط شقایق

سهراب گفتی:

                    چشم ها را باید شست ......شستم

                                 ولی!!!

         گفتی:

                   جور دیگر باید دید....دیدم

                                ولی!!!

       گفتی :

                  زیر باران باید رفت...رفتم

                               ولی!!!

   او نه چشمهای خیس و شسته ام را ...

             نه نگاه دیگرم را....

             هیچ کدام را ندید!!!

       فقط زیر باران با طعنه ای گفت :

               دیوانهءباران ندیده

+ نوشته شده در 88/07/02ساعت 14 توسط شقایق |

بذار خیال کنم هنوز ترانــه هامـو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی بـذار خیـال کنـم هنــوز یه لحـظه از نیـازتم اگــه تمـومه قصمــون ، هنوز ترانه سازتم بــذار خیـال کنـم هنـوز پر از تـب و تاب منی روزا به فـکر دیــدنم ، شبـا پر از خـواب منی بـذار خیـال کنـم تـو دل تنگی هـات بیـادمـی هیچ می دونی تو بودی اون بهونه های عاشیقیم بــذاز خیـال کنـم منـم اونکه دلــت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش بــذار خیـال کنـم منـم اونیکـه بـودنـش بـسه بیــا ببیـن تو فالمـو دوبـاره تـوحـرف حافظـی بــذار خـیال کنـم بـذار اگـرچـه بـی خیـالمـی

+ نوشته شده در 88/07/01ساعت 13 توسط شقایق

شانه هايت را براي گريه کردن دوست دارم

دست هاي را براي لمس کردن دوست دارم

گونه هايت را براي  بوسيدن دوست دارم

و چشم هايت را براي  مهرباني کردن

خنده هايت را براي غم هايت

و قلبت را براي عشق ورزيدن دوست دارم

عشقت را براي خود دوست دارم

و تورا براي عاشق بودن دوست دارم

 

+ نوشته شده در 88/06/29ساعت 12 توسط شقایق |

shaghayegh

+ نوشته شده در 88/06/26ساعت 1 توسط شقایق

بي تو مثل پيچکي زير آوارم غريبه

 

                   دست و پا گم کرده ام در خود گرفتارم غريبه

 

                                بيشه بوي هجرتت را ميدهد بوي وداعت

 

                                               بعد در هر نيمه شب همدرد نيزارم غريبه

 

طعمه باران ميشود روح عطشناکم پس از تو

 

                    ابر سيلي خورده ام اما نمي بارم غريبه!

 

                                    بال و پر گم کرده ام در آسماني بي کبوتر

 

                                                         آخرين پيک تو مانده لاي منقارم غريبه!

 

ماهي سرخم که از دريا برون افتاده باشد

 

                        بي تو حتي برکه هم کرده انکارم غريبه....

 

+ نوشته شده در 88/06/24ساعت 0 توسط شقایق |

آنگاه که تند بادهاي زندگي

بالهايم را شکستند ديگر نتوانستم

آرزوي پرواز را بسويت داشته باشم

و موج گيسوانم را

به ياد زلفت صاف نمايم

بعد از رفتنت

خاطره اي براي آفريده نشد

و خاطره هاي با تو بودن را

گم کردم

آنگاه که آغوشم را تنها گذاشتي

حق صحبت با ياس ها را

از من گرفتند!!!!

و هيچ چشمي براي بي کسي دلم نگريست!!!!!!

+ نوشته شده در 88/06/22ساعت 23 توسط شقایق

خدمات وبلاگ نويسان جوان