صفحه در حال بارگذاري است! لطفا کمي صبر کنيد...
|
دلتنگی های شقایق
|
||||
|
|
||||
Mano bebakhsh age toro sepordamet be digari Age bad kardiyo man bakhshidamet be sadegi Mano bebakhsh age hoanoz deltangam az nadidanet Age khali az ghoro mikham ke baz bebinamet Vaghti to ghabe panjere ono kenaret mibinam Mibinam ke doset dare Bebin che arom momiram Vaghti bet fek mikonam yeho mishi hame kasam Panjere baze vali man engari to ghafasam Bebakhsh age shekastamo delgir shodi az en seda Age nashod behet begam harfamo to ye negah Bebakhsh mano saborimo Geryehaye penhonimo Bebakhsh mano saborimo en hame mehrabonimo
+
نوشته شده در 88/09/04ساعت 14 توسط شقایق
|

این شعرها دیگر برای هیچکس نیست
نه ! در دلم انگار جای هیچکس نیست
آنقدر تنهایم که حتی دردهایم
دیگر شبیه دردهای هیچکس نیست
حتی نفسهای مرا از من گرفتند
من مردهام در من هوای هیچکس نیست
دنیای مرموزیست ما باید بدانیم
که هیچکس اینجا برای هیچکس نیست
باید خدا هم با خودش روراست باشد
وقتی که میداند خدای هیچکس نیست
من میروم هرچند میدانم که دیگر
پشت سرم حتی دعای هیچکس نیست
+
نوشته شده در 88/08/30ساعت 13 توسط شقایق

دوستش می دارم . .......................... من صبورم اما...... به خدا دست خودم نيست اگر می رنجم يا اگر شادی زيبای تو را به غم غربت چشمان خودم می بندم . من صبورم اما . . . چقدر با همه ی عاشقيم محزونم ! و به ياد همه ی خاطره های گل سرخ مثل يک شبنم افتاده ز غم مغمومم . من صبورم اما . . . بی دليل از قفس کهنه ی شب می ترسم بی دليل از همه ی تيرگی تلخ غروب و چراغی که تو را ، از شب متروک دلم دور کند. . . می ترسم . من صبورم اما . . .
لبخندش را
فریبی نه که هدیه ای می انگارم
من همه ی سنگهایش را پرستیده ام و
آتش و آب و خاکش را
من آفتابش را پوشیده ام و
عصاره ی ماهتابش را
پیاله پیاله نوشیده ام
دوستش می دارم
زمینی که تو روی آن راه می روی...
+
نوشته شده در 88/08/30ساعت 13 توسط شقایق

ای کاش.... ای كاش ای كاش احساسم گلی می بود میریخت عطرش را به دامانت یا مثل یك پروانه پر میزد رقصان به روی طاق ایوانت ای كاش احساسم كبوتر بود بر بام قلبت آشیان میكرد از دست تو یك دانه برمیچید عشقی به قلبت میهمان میكرد ای كاش احساسم درختی بود تو در پناه سایه اش بودی یا مثل شمعی در شبت میسوخت تو مست در میخانه اش بودی ای كاش احساسم صدایی داشت از حال و روزش با تو دم میزد مثل هزاران دانه برفی سرما به جان دشت غم میزد ای كاش احساسم هویدا بود در بستر قلبم نمی آسود یا در سیاهی دو چشمانم خاموش نمیگشت و نمی آلود ای كاش احساسم قلم میگشت تا در نهایت جمله ای میشد یعنی كه " دوستت دارم"ی میگشت تا معنی احساس من میشد شعله با حضور سبز تو اي نازنين مي شوم پر از خيال آسمان با نگاه تو، دلم پر مي شود از هواي آبي رنگين كمان در حوالي تو پر مي زد، دلم عاشق چشم تو شد، او بي گمان با نگاهت شعله اي افروختي اي نگاهم در نگاهت در امان نهايت فاصله .... شروع دلتنگي ما ، نهايت فاصله هاست حس غريب غصه هم ، هميشه در اين دل ماست مسير اشك چشم من،گواه اين ترانه بود كه ماتم ستاره ،كنار نسترن به جاست به گلشن خيال من ، پرنده پر نمي زند حتي عبور شاپرك ،به غنچه سر نمي زند به كام تلخ آسمان،چرا نگاه ساده اي به دست گل فشان خود ،كمي شكر نمي زند غروب دلتنگي من ، به دست يك ترانه بود دلم براي گريه اي ،پر از غم و بهانه بود دلم به غصه ها بساز شكايتي دگر مكن كه دل شكستن تو هم ،مرام اين زمانه بود. 
+
نوشته شده در 88/08/29ساعت 15 توسط شقایق
|

م که فاحشه ها چه کار می کنند ... ( معلومه که نمی دانی ) ولی به نظرم شغل خوبی است . خانم همسایه ما فاحشه است .این را مامان گفت . تا پارسال دلم می خواست مثل مادرم پرستار بشوم . پدرم همیشه مخالف است .
... من برای این دوست دارم فاحشه بشوم چون فکر می کنم آدم های مهمی هستند . مامان همیشه می گوید که مردها به زن ها احترام نمی گذراند .ولی مرد ها همیشه به خانم همسایه احترام می گذارند مثلا همین بابای من . زن ها هم همیشه با تعجب نگاهش می کنند ، شاید حسودی شان می شود چون مامانم می گوید زنها خیلی به هم حسودی می کنند . خانم همسایه خیلی آدم مهمی است . آدم های زیادی به خانه اش می آیند . مه شان مرد هستند.
برای من خیلی عجیب است که یک زن رئیس این همه مرد باشد . بعضی هایشان چند بار می آیند . بعضی وقت ها هم این قدر سرش شلوغ است که جلسه هایش را آخر شب ها تو خانه اش برگزار می کند . همکارهایش اینقدر دوستش دارند که برایش تولد گرفتند. من پشت در بودم که یکی از آنها بهش گفت تولدت مبارک. بابا می خواست من را ببرد پارک ، بهش گفتم امروز تولد خانم همسایه است . گفت می داند . آن روز من تصمیم گرفتم فاحشه بشوم چون بابا تولد مامان را هیچ وقت یادش نمی ماند.
تازه خانم همسایه خیلی پول در می آورد . زود زود ماشین هایش را عوض می کند . فکر کنم چند تا هم راننده داشته باشد که می آیند دنبالش . این ور و آن ور می برند .
من هنوز با مامان و بابا راجع به این موضوع صحبت نکردم . امیدوارم بابا مثل کار مامان با کار من هم مخالفت نکند"
+
نوشته شده در 88/08/11ساعت 15 توسط شقایق

یک شبی مجنون نمازش را شکست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
این تو و لیلای تو ... من نیستم
گفت: ای دیوانه لیلایت منم
غیر لیلا برنیامد از لبت
روز و شب او را صدا کردی ولی
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
+
نوشته شده در 88/08/09ساعت 18 توسط شقایق
|

گوشیمو گم کردم![]()
+
نوشته شده در 88/08/06ساعت 0 توسط شقایق

چكار كنم چكار كنم تا تو دلمو نشكني چجور بگم تو مال مني تو كه هر شب پا ميزاري تو خواب من خبر نداري از حال خراب من همه مي دونن خراب عالمم توئي فقط تو خيال من چكار كنم تا باورت بشه كه من فقط دلم به تو خوشه به كي بگم صداتو دوست دارم گريه هاتو خنده هاتو دوست دارم چكار كنم دلم تنگه برات چكار كنم شدم عاشق نگات چكار كنم تو عمر مني ميميرم اگه ازم دل بكني چكار كنم اين همه دوست دارم چكار كنم من بي تو كم ميارم چكار كنم كه من بي تو كم ميارم چكار كنم من فقط با تو خوشم دلم ميخواد كه فقط با تو باشم نميزارم تورو ازم جدا كنن گريهء مارو از هم سوا كنن همه ميدونن من تو قصمتت همه ميدونن من عاشق اون اسمتم چكار كنم كه بي تو طاقت ندارم به زندگي بي تو عادت ندارم به كي بگم صداتو دوست دارم گريه هاتو خنده هاتو دوست دارم چكار كنم دلم تنگه برات چكار كنم شدم عاشق نگات چكار كنم تو عمر مني ميميرم اگه ازم دل بكني ................................
+
نوشته شده در 88/08/03ساعت 20 توسط شقایق

قرار نبود من و تو همیشه در کنار هم باشیم قرار نبود من و تو در تمام ثانیه ها در کنار هم باشیم قرار نبود من و تو در تمام این دقیقه ها در کنار هم باشیم قرار نبود من وتو در تمام ساعت ها در تمام روزها ماه ها سالها قرنها در کنار هم باشیم قرار نبود من وتو در کنار هم باشیم حتی تا ته دنیا... دنیا برای من تمام شد من برای دنیا تمام شد دنیا برای تمام قرارهای من پایان یافت تمام قرار های من برای دنیا پایان یافت قرار پایان سگ دنیا آرزو سیگار تمام کلماتی که روحم را پریشان می کردند نقطه سر خط کلماتی که با پایان یافتن شروع می شوند همان سطری که اولش آخرش بود پایانش اولش چرا؟ اگر؟ سکوت می کنم در مقابل این همه کلمه .... فیلسوف هم دیگر نمی گوید چرا؟ چرا؟ تمام کلمات به چرا ختم می شود؟ چرا؟ چرا می پرسید؟ چرا؟ گل از رنگی خوشش می یاد؟ چرا؟ پروانه چرا قشنگه؟ چرا؟ رودخانه چرا آبی؟ هندسه چرا سخته؟ اگر پروانه قشنگه چرا آهو ها زشتند؟ چرا؟ قرار نبود بپرسی چرا. قرار نبود ما یاد هم باشم. قرار نبود من و تو همیشه در کنار هم باشیم. چرا؟ 
+
نوشته شده در 88/08/02ساعت 18 توسط شقایق
|

جمعه ی ساکت جمعه ی متروک جمعه ی چون کوچه های کهنه غم انگیز جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار جمعه ی خمیازه های موذی کش دار جمعه ی بی انتظار جمعه ی تسلیم خانه ی خالی خانه ی دلگیر خانه ی دربسته بر هجوم جوانی خانه ی تاریک و تصور خورشید خانه ی تنهایی و تفأل و تردید خانه ی پرده، کتاب، گنجه، تصاویر آه چه آرام و پرغرور گذر داشت زندگی من چو جویبار غریبی در دل این جمعه های ساده و متروک در دل این خانه های خالی دل گیر آه چه آرام و پر غرور گذر داشت ..! "فروغ فرخزاد"
+
نوشته شده در 88/08/01ساعت 18 توسط شقایق
|

+
نوشته شده در 88/07/25ساعت 23 توسط شقایق

یادمان باشد اگر این دلمان بی کس شد
طلب مهر ز هر چشم خماری نکنیم
یادمان باشد که دگر لیلی و مجنونی نیست
به چه قیمت دلمان بهر کسی چاک کنیم
یادمان باشد که در این بهر دو رنگی و ریا
دگر حتی طلب آب ز دریا نکنیم
یادمان باشد اگر در پس هر شب روزی است
دگر آن روز پی قلب سیاهی نرویم
یادمان باشد اگر شمع و پروانه ای به یکجا دیدیم
طلب سوختن بال و پر کس نکنیم
یاد من هست طلب عشق ز هر کس نکنم
+
نوشته شده در 88/07/24ساعت 23 توسط شقایق
|

من تو را به کسي هديه مي دهم که از من عاشق تر باشد و از من براي تو مهربان تر.
من تو را به کسي هديه مي دهم که صداي تو را از دور، در خشم، در مهرباني،
در دلتنگي، در خستگي، در هزار همهمه ي دنيا، يکه و تنها بشناسد.
من تو را به کسي هديه مي دهم که راز معصوميت گل مريم و تمام سخاوت هاي
عاشقانه اين دل معصوم دريايي را بداند؛ و ترنم دلپذير هر آهنگ، هر نجواي
کوچک، برايش يک خاطره باشد.
او بايد از نگاه تو تشخيص بدهد که امروز هواي دلت آفتابي است؛ يا آن
دلي که من برايش مي ميرم، سرد و باراني است.
اي.... ،اي بهانه ي زنده بودنم؛ من تو را به کسي هديه مي دهم که قلبش بعد
از هزار بار ديدن تو، باز هم به ديوانگي و بي پروايي اولين نگاه من بتپد.
همان طور عاشق، همان طور مبهوت و مبهم...
تو را با دنيايي حسرت به او خواهم بخشيد؛
ولي آيا او از من عاشق تر و از من براي تو مهربان تر است؟آيا او بيشتر از
من براي تو گريسته است؟؟ نه... هرگز...هرگز
مي دانم... من دير رسيدم...خيلي دير...خيلي...
يك بار ديگر بگذار بي ادعا اقرار كنم كه هر روز دلم برايت تنگ مي شود.
روزهايي که تو را نمي بينم، به آرزوهاي خفته ام مي انديشم، به فاصله بين
من و تو،...
+
نوشته شده در 88/07/16ساعت 13 توسط شقایق

اگر به خانه ی من آمدی
برایم مداد بیاور مداد سـیــاه
می خواهم روی چهـــره ام خـط بکشـم
تا به جــــرم زیبایی در قـــــفس نیفتم.
یک ضربـــدر هم روی قلبـــم تا به هوس هم نیفتم !
یک مداد پاک کن بده برای محـو لـب ها
نمی خواهم کسی به هوای سرخیشان ، سیاهم کند!
یک بیلـچــه، تا تمام غرایز زنـــانه را از ریشــه در آورم
شـــخم بزنم وجودم را ...بدون اینها راحت تر به بهشـت می روم گویا!
یـک تیــغ بده؛ موهایم را از ته بتراشم سرم هوایی بخورد
و بی واسطه روسری کمی بیاندیشم !
نخ و سوزن هم بده، برای زبانـــــــم
می خواهم ... بدوزمش به سق
… اینگونه فریادم بی صداتر است!
قیچی یادت نرود
می خواهم هر روز اندیشه هایم را سانســــور کنم !
پودر رختشویی هم لازم دارم
برای شستشـوی مغزی
مغزم را که شستم ، پهن کنم روی بند
تا آرمانهایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت
می دانـــی که؟ بایــد واقع بیـــن بود !
صدا خفه کن هم اگر گیر آوردی بگیر
می خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب
، برچسب فاحشـــه می زنندم
بغضم را در گلو خفه کنم!
یک کپی از هویتــــــــــم را هم می خواهم
برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد
، فحـــــش و تحقیر تقدیمم می کنند !
تو را به خدا....اگر جایی دیدی حقــی می فروختند
برایم بخر ... تا در غذا بریزم
ترجیح می دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !
و سر آخر اگر پولی برایت ماند
برایم یک پلاکــــــــارد بخر به شکل گردنبند
بیاویزم به گردنم....و رویش با حروف درشت بنویسم:
من یـک انسانم
من هنوز یک انسـانم
من هر روز یک انسانم
+
نوشته شده در 88/07/13ساعت 14 توسط شقایق
|


با توام ای سهراب ای
ای به پاکی چون اب
یادته گفتی بهم :
تا شقایق هست زندگی باید کرد
نیستی سهراب ببینی که
شقایق هم مرد
دیگه با چی کسی رو دلخوش کرد
یادته گفتی:
اومدی سراغ من نرم و اهسته بیا
که مبادا ترکی برداره چینی نازک تنهایی من
اومدم اهسته نرم تر از یک پر قو
خسته از دوری راه خسته و چشم براه
یادته گفتی :
گاهگاهی قفسی می سازم
می فروشم به شما
تا با اواز شقایق که در ان زندانیست
دل تنهاییتان تازه شود
دیگه اون شقایق که اسیر قفس سهراب
ساحل یک نفس
نیست که تازکی بده این دل تنهایی من
پس کجاست اون قفس شقایقت
منو با خودت ببر به قایقت
من به دنبال یه چیز بهترینم سهراب
تو خودت گفتی بهم
بهترین چیز رسیدن به نگاهیست
که از حادثه ی عشق تر است
+
نوشته شده در 88/07/12ساعت 16 توسط شقایق
|

قاصدک ! هان ، چه خبر آوردی ؟ از کجا وز که خبر آوردی ؟ خوش خبر باشی ، اما ،اما گرد بام و در من بی ثمر می گردی انتظار خبری نیست مرا نه ز یاری نه ز دیار و دیاری باری برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس برو آنجا که تو را منتظرند قاصدک در دل من همه کورند و کرند دست بردار ازین در وطن خویش غریب قاصد تجربه های همه تلخ با دلم می گوید که دروغی تو ، دروغ که فریبی تو. ، فریب قاصدک هان ، ولی ... آخر ... ای وای راستی آیا رفتی با باد ؟ با توام ، آی! کجا رفتی ؟ آی راستی آیا جایی خبری هست هنوز ؟ مانده خاکستر گرمی ، جایی ؟ در اجاقی ، طمع شعله نمی بندم خردک شرری هست هنوز ؟ قاصدک ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند
+
نوشته شده در 88/07/08ساعت 1 توسط شقایق

رستنيها كم نيست من و تو كم بوديم خشك و پژمرده و تا روي زمين خم بوديم گفتنيها كم نيست من و تو كم گفتيم مثل هذيان دم مرگ از آغاز چنين درهم و برهم گفتيم ديدنيها كم نيست من و تو كم ديديم بي سبب از پاييز،جاي ميلاد اقاقيها را پرسيديم چيدنيها كم نيست من و تو كم چيديم وقت گل دادن عشق، روي دار قالي، بي سبب حتي پرتاب گل سرخي را ترسيديم خواندنيها كم نيست من و تو كم خوانديم من و تو سادهترين شكل سرودن را در معبر باد، با دهاني بسته وامانديم من و تو خم نه و درهم نه و كم هم نه و ميبايد با هم باشيم من و تو حق داريم در شب اين جنبش ،نبض آدم باشيم من و تو حق داريم كه به اندازهي ما هم شده باهم باشيم گفتنيها كم نيست...
+
نوشته شده در 88/07/06ساعت 0 توسط شقایق
|


+
نوشته شده در 88/07/03ساعت 0 توسط شقایق

سهراب گفتی: چشم ها را باید شست ......شستم ولی!!! گفتی: جور دیگر باید دید....دیدم ولی!!! گفتی : زیر باران باید رفت...رفتم ولی!!! او نه چشمهای خیس و شسته ام را ... نه نگاه دیگرم را.... هیچ کدام را ندید!!! فقط زیر باران با طعنه ای گفت : دیوانهءباران ندیده
+
نوشته شده در 88/07/02ساعت 14 توسط شقایق
|

بذار خیال کنم هنوز ترانــه هامـو می شنوی هنوز هوامو داری و هنوز صدامو می شنوی بـذار خیـال کنـم هنــوز یه لحـظه از نیـازتم اگــه تمـومه قصمــون ، هنوز ترانه سازتم بــذار خیـال کنـم هنـوز پر از تـب و تاب منی روزا به فـکر دیــدنم ، شبـا پر از خـواب منی بـذار خیـال کنـم تـو دل تنگی هـات بیـادمـی هیچ می دونی تو بودی اون بهونه های عاشیقیم بــذاز خیـال کنـم منـم اونکه دلــت تنگه براش اونی که وقتی تنهایی پر می شی از خاطره هاش بــذار خیـال کنـم منـم اونیکـه بـودنـش بـسه بیــا ببیـن تو فالمـو دوبـاره تـوحـرف حافظـی بــذار خـیال کنـم بـذار اگـرچـه بـی خیـالمـی
+
نوشته شده در 88/07/01ساعت 13 توسط شقایق
